زندگی نامه فروید
ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱٦ خرداد ۱۳۸۸   کلمات کلیدی:

زیگموند فروید در سال 1865 در شهر فرایبرگ واقع در مُراویا به دنیا آمد که در آن زمان بخشى از امپراتورى اتریش ـ مجارستان بود و اکنون از شهرهاى جمهورى چک است. پدرش تاجر پشم بود و مدتى پس از تولد فروید کار و کسبش از رونق افتاد. فروید چهار ساله بود که خانواده‏اش به سبب مشکلات مالى به وین نقل‏مکان کردند و او تا هفتاد و هشت سال بعد در همان شهر زندگى کرد. با آن‏که فروید شش خواهر و برادر داشت و خانواده پرجمعیتش در آپارتمانى نه‏چندان بزرگ اقامت داشتند، از نخستین سالهاى تحصیل به عنوان دانش‏آموزى سخت‏کوش و ممتاز شناخته شد و در دوره دبیرستان نیز، که هشت سال طول مى‏کشید، شش سال آخر را شاگرد اول شد. در طى همین دوره، فروید به چندین زبان عمده اروپایى، از جمله انگلیسى، فرانسوى، ایتالیایى و اسپانیایى، تسلط یافت.

در سال 1873، فروید تحصیلات دانشگاهى خود را در رشته پزشکى در دانشگاه وین آغاز کرد و پس از گذراندن دوره هشت ساله این رشته، موفق به اخذ دانشنامه پزشکى عمومى از آن دانشگاه شد. اکثر شرح‏حال‏نویسانِ فروید اشاره کرده‏اند که وى شخصاً علاقه‏اى به طب نداشت. فروید، خود در یکى از نوشته‏هایش در سال 1935 (چهار سال پیش از مرگش)، با اشاره به تحقیقاتى اجتماعى که آخرین کتابها و مقالات او را تشکیل مى‏دهند، نوشت: «پس از یک عمر طى کردن مسیرى انحرافى در علوم طبیعى و پزشکى و روان‏درمانى، علاقه من دوباره به مسائل فرهنگى معطوف شد، همان مسائلى که سالها قبل وقتى جوان و براى تفکر ناپخته بودم مرا شیفته خود کرده بودند.1» گرچه فروید در رشته پزشکى تحصیل کرد، اما هرگز نتوانست به طور حرفه‏اى به این رشته دل ببندد. براى تخصّص به جراحى عمومى روى آورد و دو ماه در این زمینه تحصیل کرد، اما بعد تصمیم گرفت به جاى جراحى، در طب داخلى تخصّص بگیرد، لیکن دیرى نگذشت که تحصیل در این حوزه تخصصى را نیز نیمه‏کاره رها کرد. مدّتى کوتاه در «موءسسه کالبدشناسى مغز» در وین به تحقیق و مطالعه تطبیقى بین مغز جنین و مغز بزرگسالان پرداخت و پس از استعفا از آن موءسسه، به عنوان پزشک اعصاب در بیمارستان عمومى وین مشغول به کار شد.

فروید بعدها تصمیم گرفت در زمینه اعصاب تخصّص بگیرد و در سال 1885، با استفاده از یک بورس یکساله تحصیلى، به پاریس رفت و دستیار ژان شارکو شد. شارکو در آن زمان در زمره برجسته‏ترین متخصّصان اعصاب بود و به ویژه به سبب درمان از طریق خواب مصنوعى (هیپنوتیزم) و تحقیق درباره هیسترى شهرت داشت. در سال 1886، پس از بازگشت به وین و افتتاح مطب به عنوان متخصّص اعصاب، فروید با مارتا برنایز ازدواج کرد. حاصل این ازدواج، سه فرزند دختر و سه فرزند پسر بود. پس از به قدرت رسیدن هیتلر در آلمان، فروید بسیار مورد آزار فاشیستها قرار گرفت. براى نمونه، در سال 1932، اعضاى حزب نازى کتابهاى فروید را در چندین مراسم کتاب‏سوزان عمومى در برلین به آتش کشیدند. ارنست جونز در زندگینامه‏اى که درباره فروید نوشته است از قول او نقل مى‏کند که پس از شنیدن خبر سوزاندن نوشته‏هایش گفت: «عجب پیشرفتى! اگر قرون وسطى بود خودم را مى‏سوزاندند، اما در این دوره و زمانه به سوزاندن کتابهایم بسنده مى‏کنند.» در سال 1938، در پى اشغال اتریش توسط نیروهاى هیتلر، فروید ناچار به انگلستان مهاجرت کرد و در لندن اقامت گزید. این سال همچنین اوج درد و رنج جسمانى فروید نیز بود، زیرا از سال 1923 به سرطان گلو و چانه مبتلا شده بود و با آن‏که جرّاحان سى و سه بار او را تحت عمل قرار داده بودند بهبود نیافته بود. سرانجام در 23 سپتامبر 1939، فروید در هشتاد و سه سالگى، یک سال بعد از مهاجرت به انگلستان، دیده از جهان فرو بست.

فروید را غالباً به اشتباه کاشف ضمیر ناخودآگاه تلقّى مى‏کنند. گرچه دامنه و نتایج تحقیقات فروید درباره ضمیر ناخودآگاه را باید کاملاً بدیع و بى‏سابقه دانست، با این همه، خود او همواره بر این حقیقت اصرار مى‏ورزید که ناخودآگاه را پیش از وى شاعران کشف کرده بودند. در آثار نویسندگان و هنرمندان از گذشته‏هاى بسیار دور بصیرتهاى فراوانى درباره فرایند روانى و وجود ضمیر ناخودآگاه وجود داشته است، لیکن این بصیرتها، به سبب پراکندگى و غیرنظام‏مند بودنشان، هرگز منجر به یک نظریه جامع نشده بودند. فروید از راه تحقیقاتش نه فقط با یک نظریه فراگیر بر وجود ضمیر ناخودآگاه صحّه گذاشت، بلکه روشهاى نظام‏مندى را براى بررسى این جنبه ناپیدا اما تعیین‏کننده از هستى انسان تدوین کرد. در گام بعدى، کشف اهمیت روءیا، بر غنا و پیچیدگى نظریه فروید به میزان بسیار افزود. بنا بر استدلال فروید، روءیا شاهراهى است براى رسیدن به کُنه ضمیر ناخودآگاه؛ به عبارتى، روءیا بیان نمادین آرزویى کام‏نیافته است و تفسیر روءیا راهى براى فهم علّت روان‏رنجورى. شاهکار فروید با عنوان تعبیر روءیا که در نخستین سال قرن بیستم منتشر شد، در زمره دوران‏سازترین کتابهایى تلقّى مى‏شود که جهت‏گیرى اندیشه مدرن را رقم زدند.

چنان‏که پیشتر اشاره شد، موضوعاتى که فروید در آثارش مورد کنکاش قرار داد بسیار متنوع‏اند. با این حال، شاید بتوان گفت که این آثار نشان‏دهنده سه حوزه در مسیر تکوین اندیشه فروید هستند، سه حوزه‏اى که البتّه فروید آنها را نه در دوره‏هاى زمانىِ مجزّا بلکه تا حدودى همزمان مورد تفحّص قرار داد. وى در تحقیقات حوزه نخست، که حدوداً فاصله سالهاى 1895 تا 1917 را در بر مى‏گیرد، دست به نگارش آثارى زد که عمدتاً جنبه بالینى دارند و در آنها فروید به توصیف کشفیاتى مى‏پردازد که از راه روانکاوى بیمارانش حاصل آمده بود. مهمترینِ این آثار عبارت‏اند از: تحقیقاتى درباره هیسترى (1895، تألیف مشترک با جوزف بروئر)، تعبیر روءیا (1900)، آسیب‏شناسى روانى زندگى روزمرّه (1901)، لطیفه و رابطه آن با ضمیر ناخودآگاه (1905)، سه مقاله درباره نظریه جنسیت (1905)، پیش‏درآمدى عمومى بر روانکاوى (1917). در تحقیقات حوزه دوم، که تا سال 1939 ادامه داشت، توجه فروید بیشتر به مباحث فرهنگى معطوف شد. آغاز این عطف توجه را البتّه در کتاب توتم و تابو (1913) مى‏توان دید، اما نمونه‏هاى دیگرش عبارت‏اند از: روانشناسى گروهى و تحلیل «خود» (1921) و موسى و یکتاپرستى (1939). سومین حوزه تحقیقات فروید، که مبیّن تأملات فلسفى اوست و موضوعات فرا روانشناسانه را در بر مى‏گیرد، از سال 1920 تا 1939 ادامه داشت. در آثار این دوره، فروید به مسائلى از قبیل مرگ و زندگى، جبر و اختیار و تمدّن پرداخت. مهمترین آثار او در این حوزه عبارت‏اند از: وراى اصل لذّت (1920)، آینده یک توهّم (1927) و تمدّن و ناخرسندیهاى آن (1930).

نظریه روانکاوى تأثیرى چنان بسزا در شکل‏گیرى اندیشه مدرن داشته است که پرداختن به همه جوانب آن در این مختصر مقدور نیست. همین‏قدر مى‏توان اشاره کرد که با انتشار آثار فروید در نخستین حوزه تحقیقاتش (حوزه بالینى)، روانکاوى در اواخر دهه اول قرن بیستم از نظریه‏اى محدود به فروید و شاگردانش در وین به جنبشى بین‏المللى تبدیل شد. از جمله نخستین روانشناسان سرشناسى که به فروید گرویدند و خود سهم بزرگى در اشاعه نظریه روانکاوى ایفا کردند مى‏توان از کسانى چون یوجین بلولر (روانپزشک مشهور سوئیسى و رئیس تیمارستان زوریخ) و کارل گوستاو یونگ (دستیار مشهور بلولر) و آلفرد آدلر (پزشک اهل وین) نام برد. بسیارى از همکاران فروید بعدها خود روانکاوانى صاحب‏نام شدند؛ از جمله ارنست جونز، هانس ساش و آتو رنک. در سال 1908، فروید و همفکرانش نخستین «کنگره بین‏المللى روانکاوى» را در سالزبورگ برگزار کردند. یک سال بعد، فروید همراه با یونگ مجموعه سخنرانیهاى معروفى را در دانشگاه کلارک آمریکا ایراد کردند که متعاقباً سخنرانیهاى فروید با عنوان سخنرانیهاى مقدّماتى درباره روانکاوى منتشر شد. در سال 1910، فروید «انجمن بین‏المللى روانکاوى» را تشکیل داد. در همین دوره، آثار فروید به زبانهاى متعدد ترجمه شدند و در کشورهاى مختلف، روانکاوى به منزله شیوه‏اى نو براى درمان بیماریهاى روانى به کار گرفته شد. به این ترتیب، فروید به چهره‏اى برجسته و نظریه‏پردازى شناخته‏شده در سطحى جهانى تبدیل گردید. اعطاى جایزه گوته به فروید در سال 1930 و انتخاب او به عنوان عضو «انجمن سلطنتى» در سال 1936 و مکاتبات و تبادل‏نظرش با اینشتاین، نقشى مهم در تثبیت شهرت جهانى فروید داشتند. به سبب همین شهرت بود که پس از اشغال اتریش به دست نیروهاى آلمان فاشیست، با پادرمیانىِ دیپلماتیکِ روزولت (رئیس‏جمهورى وقت آمریکا)، فروید توانست از اتریش به انگلستان بگریزد. گرچه برخى از شاگردان و همکاران فروید با او اختلاف‏نظر پیدا کردند و متعاقباً شاخه‏هاى جداگانه‏اى از روانکاوى را به وجود آوردند (به ویژه آدلر و یونگ که اولى در سال 1911 و دومى چند سال بعد از «انجمن بین‏المللى روانکاوى» استعفا کردند و به ترتیب مکاتب موسوم به «روانشناسى فردى» و «روانشناسى تحلیلى» را بنیان گذاشتند)، اما اعتبار جهانى و مقام شامخ فروید هرگز از این انشعابها خدشه‏دار نشد.

فروید، از راه سالها تحقیق و نیز کار بالینى براى درمان بیماران مبتلا به انواع نابسامانیهاى روانى، نظریه روانکاوى را تدوین کرد؛ نظریه‏اى که نه فقط شامل کشفیاتى دوران‏ساز و بزرگ همچون اهمیت ضمیر ناخودآگاه در رفتار انسانها، عقده اُدیپ، ماهیت و معناى نمادینِ روءیا و تبارشناسىِ روان‏رنجورى است، بلکه همچنین تأملات او درباره نهادهاى تمدّن بشرى و هنر و اخلاق را نیز در بر مى‏گیرد. گرچه در نگاه نخست، روانکاوى به طور خاص روشى براى راه بردن به سرچشمه‏هاى ناپیداى رنجهاى روانىِ افراد و پایان دادن به آلام روحى آنان به نظر مى‏رسد، لیکن از گستردگى و تنوّع کم‏نظیر آثار فروید پیداست که روانکاوى، علاوه بر ارزش درمانى این نظریه، همچنین ابزارى است براى کندوکاو و تبیین مسائل فرهنگىِ جوامع بشرى. به عبارتى، روانکاوى روشى است براى برملا کردن امیال و انگیزه‏هاى مکتومى که انسان متمدن معمولاً ترجیح مى‏دهد آنها را کتمان کند. از این حیث، فروید ادامه‏دهنده راه همه اندیشمندانى است که در عصر جدید، جایگاه رفیع انسان را از عرش به زیر کشیدند. اگر کوپرنیک در سده هفدهم با انقلابى کیهان‏شناسانه اثبات کرد که زمین مرکز کائنات نیست بلکه خود، همچون سایر اجرام سماوى، به دور خورشید مى‏گردد؛ اگر داروین در سده هجدهم با نظریه تکامل، جایگاهِ تا آن زمان متعالىِ انسان به منزله اشرف مخلوقات را محل تردید قرار داد و ابراز کرد که انسان، همچون همه جانداران، محصول فرایندهاى طبیعى است؛ به طریق اولى، فروید نیز در نخستین دهه‏هاى قرن بیستم استدلال کرد که انسان فقط در ظاهر موجودى خردمند و آزاد است که رفتارش از انگیزه‏ها و نیّات آگاهانه او ناشى مى‏شود، لیکن در باطن موجودى است دستخوش نیروهایى بغایت خردگریز و انگیزه‏هایى که خود به آنها اشراف و آگاهى ندارد.

از آنچه درباره ماهیت برملاکننده روانکاوى گفته شد مى‏توان حدس زد که این نظریه در بدو پیدایش چندان به مذاق غیر اهل نظر و حتى پزشکان خوش نیامد. این اندیشه که برخى بیماریهاى جسمانى ممکن است از علل غیرجسمانى ناشى شوند، طبیعتاً از نظر پزشکانى که از منظرى کاملاً فیزیولوژیک به مقوله بیمارى مى‏نگریستند غیر علمى و حتّى مضحک مى‏نمود. اما آنچه براى فروید ناراحت‏کننده‏تر بود اتّهاماتى بود که افراد عامى در خصوص نگرش او درباره نقش جنسیت در سالهاى اولیه رشد کودک مطرح مى‏کردند. فروید پنج تا هفت سال اول رشد کودک را واجد جنبه‏هایى جنسیتى مى‏دانست ومعتقد بود که نحوه شکل‏گیرى شخصیت کودک در این دوره در کنشها و تعاملهاى بعدى وى در بزرگسالى نقشى فوق‏العاده بااهمیت خواهد داشت. اما به جاى آن‏که مشاهدات و نظریه‏پردازىِ بسیار موشکافانه فروید به طریق علمى مورد بررسى قرار گیرد، خودِ فروید آماج توهینها و اتهامات قرار گرفت و براى مثال متهم به این شد که گویا به هیچ نظام اخلاقى مقیّد نیست و بى‏بندوبارىِ جنسى را ترویج مى‏کند. فروید به بحث درباره جنبه‏هاى ناخوشایند و حتى زشتِ روان آدمى پرداخت، لیکن منتقدان اولیه‏اش چنان با او برخورد کردند که گویى فروید به‏وجودآورنده آن جنبه‏هاى مشمئزکننده است. اگر هدف غایىِ روانکاوى کاوش در جنبه ناخودآگاه انسان و آگاهانیدن او از امیال و آرزوهاى سرکوب‏شده و انگیزه‏هایى ستیزه‏جویانه و جنسیتى است که هرگز به طور آگاهانه نمى‏تواند خود را خواهان تحقّق آنها بداند، در آن صورت از مقاومت اولیه‏اى که در برابر روانکاوى مى‏شد چندان هم نباید تعجّب کرد