اخرین نامه یک زن به شوهرش
ساعت ٤:٤٢ ‎ق.ظ روز ۳٠ تیر ۱۳۸۳   کلمات کلیدی:

 

عزیزم سلام!

این نامه در واقع آخرین حرفهای من با توئه.حرفهایی که در طول این چند ماه زندگی ریختم توی دلم

و به زبون نیاوردم ! تازه می فهمم تو اون کسی

نبودی که من همیشه توی رویاهام دنبالش بودم!

من همیشه دلم می خواست زن یه ادم خوش تیپ بشم .مردی که همیشه تحسینش کنن.

اما تو اینجوری نبودی! تو نه قیافه داشتی و نه تیپ.چشمهای ور قلمبیده ات

همیشه منو یاد وزغ می انداخت! از دماغت چی بگم ؟! که اول دماغت وارد

می شدو یه ساعت بعد خودت وارد می شدی! دماغی که کل صورت تو را گرفته بود!

لبای گوشتی و بی ریختت که همیشه زیر انبوهی سیبیل سیاه و زشتت پنهان شده بود

همون سیبیلهایی که همیشه خرده های غذا بهش چسبیده بود !

چونه درازت با مزی رو توی ذهن من تداعی می کرد!تیپت هم که هیچی....!نمیدونم کی

میخوای اون شلوار خانواده رو بذاری کنار!تا کی میخوای از اون پیراهن خال خالی رنگارنگ استفاده کنی!؟

تا کی میخوای جوراب سوراخ با دمپایی

بپوشی و پاتو روی زمین بکشی؟می دونی من همیشه دلم می خواست شوهرم بوی ادکلن kenzo

بده! اما تنها بویی که از تو به مشام می رسید بوی سیر و پیاز بود!

هیچ وقت لحظه وارد شدنت به خونمون رو فراموش نمی کنم. همون

لحظه ای که بوی پات خونه رو بر می داشت و با خالی کر دن 100 اسپری خو شبو کننده هم نمی شداون بو رو از بین برد!

هیچ وقت یادم نمیره که چقدر کثیف غذا می خوردی ! همیشه موقع غذا جویدن غذا از دهنت صداهای نا هنجار می اومد.

دور دهنت همیشه چرب بود با دهن پر حرف می زدی و همیشه هم غذاهای توی دهنت به بیرون و توی صو رت طرف مقابل پرتاب میشد .

یه عادت زشت دیگه تو این بود که توی خیابون و جلوی مردم تف می کردی !!!!کاری که من ازش متنفر بودم

عزیزم منو ببخش که دارم تنها میذارمت اما باور کن چاره ای جز این ندارم...

بر گرفته از آفتاب یزد